"زنانگی های یک زن"

"پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست"

"زنانگی های یک زن"

"پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست"

"در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری؟/ گویم که غمِ یار و غمِ یار و دگر هیچ"


وَ ها أنا أنتَهی کَالعادةِ مَعَ رَجُلَینِ

رَجُلٌ خَذَلَنی وَ رَجُلٌ خَذَلتُهُ

کِلاهُما أنتَ...

رَجُلٌ قَتَلَنی وَ رَجُلٌ قَتَلتُهُ

کِلاهُما أنتَ...

رَجُلٌ أحبَبتُهُ وَ رَجُلٌ کَرِهتُهُ

کِلاهُما أنتَ....

**********************

و این منم که طبق معمول از دو مرد دل کندم

مردی که تنهایم گذاشت و مردی که تنهایش گذاشتم

هر دوی آنها تویی..

مردی که مرا کُشت و مردی که من او را کُشتم

هر دوی آنها تویی...

مردی که دوستش داشتم و مردی که از او متنفر شدم

هر دوی آنها تویی....

غادة السمّان ترجمه ی خودم"



* عنوان پست از عرفی شیرازی

* دل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن است/ دل بریدن، گاه تنها راه عاشق ماندن است/"فاضل نظری"

* این را هم بخوانید:

 أنا لاأخذَلُکِ

لاأجرَحُکِ

لاأکسَرُکِ

اطمَئن أنا لااشبهُکِ

**********************

من تو را رها نمی کنم

به تو آسیب نمی زنم

خُردت نمی کنم

مطمئن باش من مانند تو نیستم

"جبران خلیل جبران ترجمه ی خودم"

/////////////////////////////////

* یک جایی توی فرندز هست که ریچل به راس می گوید: "متأسفم... نمی تونم ببخشمت! آخه تو تنها کسی بودی که باور داشتم هیچوقت به من آسیب نمیزنه"

* قدرنشناس عزیزم نیمه ی من نیستی/ قلبمی امّا سزاوار تپیدن نیستی/"کاظم بهمنی"

* عشق داغی ست که تا مرگ نیاید نرود/ هرکه بر چهره از این داغ نشانی دارد/"سعدی"

* پدرم تلاش کرده بود تمام تصاویر برادرش را از بین ببرد تا شاید فراموشش کند، پوچی تلاشش کاملا آشکار بود. وقتی تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی خودِ این تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی ، بعد خودِ این هم در خاطر می ماند/"استیو تولتز" آخ که چقدر این نویسنده عالی ست...

* خنجرٌ مدفونٌ فی لَحمِ ذِکریّاتی أنتَ/ تو خنجر فرورفته در گوشت خاطره هایم هستی/"غادة السمّان ترجمه ی خودم"

* چه کسی باور دارد که عمر خاطره ها بیشتر از عمر زخم است؟/ "غادة السمّان"

* به من که سوختم از داغ مهربانی خویش/ فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد/"رهی معیّری"

* اوّلین موی سپید را که روی سرم دیدم/ فهمیدم/ تو تازه داری در من شروع می شوی/ و این اوّل ماجراست/"سیّد تقی سیّدی"

* از دل ای آفت جان صبر توقّع داری/ مگر این کافر دیوانه به فرمان من است؟/" عماد خراسانی"

* رفتی از دیده ولی قلب که جولانگه توست/ گیرم این دیده شود کور دلم را چه کنم؟/ "یاسر نوروزی کما"

* آلبر کامو آخر رمان طاعون که اپیدمی و بیماری تمام شده و همه دارند جشن می گیرند می گوید: طاعون برای آنهایی که کسی را به خاطرش از دست دادند تا به ابد ادامه دارد...

* ما همدیگر را به طور تصادفی انتخاب نمی کنیم بلکه ما فقط با آنهایی ملاقات می کنیم که از قبل در ناخودآگاه ما حضور داشته اند/"فروید"

* یکی از دوست داشتنی ترین بخش های منظومه ی خسرو شیرین نظامی برای من مربوط به بخشی ست که خسرو به قصر شیرین می رود و با درِ بسته مواجه می شود. شیرین در را به روی پادشاه باز نمی کند امّا کنیزانی زبردست می فرستد تا از او پذیرایی کنند. سپس خود را می آراید و لباس های زیبا به تن می کند  و به بام قصر می آید و از همان بالا با خسرو سخن می گوید. این مکالمه، طولانی ترین گفتگو در خسرو و شیرین است که یک روز تمام طول می کشد و حرف های ناگفته ی زیادی طی این گفتگو بین دو دلداده مطرح می شود. همان ابتدای گفتگو خسرو گلایه آغاز می کند که شیرین جان! مگر من مهمان تو نیستم؟ چرا مرا روی خاک رها کردی و خودت مثل آسمان رفتی آن بالا نشستی؟ این چند بیت زیبا را ببینید: زمین وارم رها کردی به پستی/ تو رفتی چون فلک بالا نشستی/ نه مهمانِ توأم؟ بر روی مهمان/ چرا در بایدت بستن بدین سان؟/  نشاید بست در بر میهمانی/ که جز تو نیستش جان و جهانی....

* غم ابتدای جهان است مادر و پدر است/ خدا اگرچه بزرگ است، غم بزرگتر است/"حامد ابراهیم پور"

* تن نیست آدمی/ عدد است/ کم می شود هر روز/"آدونیس"

* وسط اینهمه بدبختی و مشکلات خودمان و خبرهای بد که هر روز به گوشمان می رسد، نباید برایم مهم باشد امّا هست. خوشبختانه یا بدبختانه من هنوز انسانم و از رنج دیگر موجودات که شامل انسان ها و حیوانات می شود رنج می کشم. هرات و قندهار هم سقوط کرد اینجا خاورمیانه است سرزمین صلح های موّقت و جنگ های پی در پی. طالبان در برخی مناطق از مردم خواسته اند به نشانه ی اینکه دختر جوانی در خانه دارند، روی در خانه ی خود علامت بگذارند، باید زن باشی تا فرسنگ ها دور از آن خاک، از تصوّر این وحشت، لرز را بر انگشتانت، خفگی را در گلویت و مرگ را در قلبت احساس کنی. در جنگ ها همیشه زن ها بی دفاع ترین ها هستند. این اوّلین بار نیست بارها و بارها در طول تاریخ در طی اشغال سرزمین ها زن ها مورد تجاوز قرار گرفته اند. بزرگترین تجاوز جنسی در تاریخ بشریّت از سال 1944 تا سال 1948 اتّفاق افتاد زمانی که ارتش آلمان از نیروهای متّفقین شکست خورد به بیش از 2 میلیون زن آلمانی توسّط نیروهای آمریکایی، شوروی، انگلیسی و فرانسوی تجاوز شد. اوج آن فاجعه بعد از فتح برلین توسّط نیروهای شوروی بود. از 2 میلیون و 700 هزار نفر باقیمانده در شهر برلین، 2 میلیون نفر زن بودند. استالین سربازهای روسی را برای انتقام به تجاوز تشویق می کرد. هزاران زن آلمانی برای فرار از تجاوز روس ها خودکشی کردند و بسیاری از دختران خردسال هم تا 2 سال در زیرزمین هایی دور از نور و هوای تازه مخفی شدند... طبق گزارش ها سربازان به یک زایشگاه و پرورشگاه خیریه حمله کردند و حتّی به زنان باردار و زنانی که به تازگی وضع حمل کرده بودند هم تجاوز کردند! وقتی انگلیسی ها به برلین رسیدند با دیدن دریاچه هایی پُر از زن که بعد از تجاوز خودکشی کرده بودند شوکه شدند. بین قربانی ها دختربچه، پرستار و راهبه هم دیده می شد. سربازان روس بعد از اشغال برلین به هیچ زنی رحم نکردند و از دختربچه تا پیر زن هشتاد ساله بین قربانیان تجاوز بود. طبق آمار 10% از کودکانی که سال بعد از اشغال در برلین به دنیا آمدند، پدران روس داشتند...

* ما نمی خواستیم امّا هست/ جنگ این دوزخ این شررزا هست/ گفته بودم که هان مبادا جنگ/ دیدم اکنون که آن مبادا هست/ خصم چون ساز کج مداری کرد/ کی دگر فرصت مدارا هست؟/ "سیمین بهبهانی"

* مگر چه می خواهم از وطن؟ جز لقمه ای نان و خیالی آسوده/ چه می خواهم؟/ "شیرکو بیکس"

* جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او/ آن نور روی موسی عمرانم آرزوست/ ای وای من ای وااای مولانای من...