"زنانگی های یک زن"

"پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست"
چهارشنبه 14 شهریور 1397

"در شعر بعدی ام که آمدی/ لباس چهارخانه ات را بپوش/ برای منِ بی خانه..."


شهریور یک دختربچه ی لوس و لجباز است.همین که از راه می رسد اضطراب و تشویش را در دل و جان آدم های لم داده ی وسط تابستان می اندازد. اصلا انگار خلق شده تا آرامش و خیال راحت را از آدم بگیرد شبیه ناظم اخموی مدرسه... یا چیزی شبیه یک تلنگر محکم و شگفت انگیز وسط یک خواب شیرین و لذت بخش. من از شهریور فقط حساسیت های فصلی اش را به یاد دارم با قرص های آنتی هیستامین و چشمانی پف کرده و خواب آلود.انصافا ماه چندان بدی هم نیست اما زیاد هم به دل آدم نمی نشیند.برای منی که از خداحافظی بیزارم می تواند بدترین اتفاق ممکن باشد... بالاخره این ته تغاری منظم و عجول تقویم هم مامور است و معذور ولی پایان تابستان با هیچ توجیهی دل انگیز نخواهد بود حتی اگر فصل بعدی فصل زیبای پاییز باشد...


پرسید فرق بین دوست و رفیق؟ گفتم دوست فقط یک آشناست یک همکار یک همکلاسی حتی یک همسایه گاهی یک همسفر شاید حتی یک همراه. یک همراه از سر کوچه تا دم خانه مثلا. دوستی یک آشنایی ست که با یک سلام شروع می شود و گاهی خداحافظی نگفته تمام می شود. یک اشتباه از دوست، بیگانه می سازد اما رفاقت ریشه دارد به روز و ماه و سال نیست. گاهی در یک آن، یک لحظه ریشه می دواند، می رود تا مغز استخوانت، توی تمام جانت،  دلت را قرص می کند. دوباره پرسید فرقش؟ گفتم به هر کس نمی گویی رفیق. رفیق یک جوری آرام جان است قرار است دنیا دنیا، دریا دریا هم که فاصله باشد از این قاره تا آن قاره، رفیق، رفیق می ماند که برای رفاقت نیازی به شباهت نیست...




* عنوان پست از مجتبی حسن زاده


* اینها که در زیر آمده از جمله جداریات عربی ست یعنی نوشته های کوتاه که روی دیوار می نویسند مثل ادبیات کامیونی یعنی نوشته های کوتاه پشت کامیون ها در اینستاگرام دیدم و خوشم آمد و ترجمه شان کردم


** لمعة عینی وقت احکی لامی عنک یتضوی بلد کاملة/ برق چشمانم هنگامی که با مادرم درباره ی تو صحبت می کنم یک شهر را کامل روشن می کند


** حدثینی عن الثورة و الحریة والنخال ثم قبلینی/ با من حرف بزن از انقلاب، آزادی و مبارزه، بعدش مرا ببوس


** ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی اهلها ردی الی قلبی/ همانا خداوند به شما فرمان می دهد که امانات را به صاحبانش بازگردانید "سوره ی نسا آیه 58" قلب مرا به من پس بده


** انت عطلة آخر السنة و کلهم بدایة الامتحان/ تو تعطیلات آخر سالی و بقیه اول امتحانات


** کلما اردت ان اقول احبک خرجت کیف حالک و انا کیف حالک جدا/ هر وقت خواستم بگویم دوستت دارم نتوانستم و گفتم حالت چطور است و من حالا خیلی حالت چطور است؟ 


**اهلک حاسین بالنعمة الی عندهم؟ و لا اجی آخذک / خانوادت قدر نعمتی که پیش اوناست می دونن؟ یا بیام ببرمت؟


** کونی لی وطن و ساکون لک شهیدا/  برایم وطن باش برایت شهید می شوم


** عیناک قیدت قلبا کان حرا/ چشمانت دلی را گرفتار کرد که آزاد بود


** قلبی کلقدس یحترف و قلبک کعربی لا یبالی/ قلب من مثل قدس می سوزد و قلب تو مثل یک عرب عین خیالش نیست

 


دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟/ که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟/ فرار می کنم از تو به تو به درد شدن/ به گریه های نکرده به حس مرد شدن/ "سید مهدی موسوی"


* تکلیف مرا روشن کن/ یا دوستم داشته باش/ یا همین که گفتم/ "سهیل میرزایی"



* من و دنیا همدیگر را رنگ می کنیم/ من با مداد سیاه/ دنیا با مداد سفید /من روزهای او را/ او موهای مرا.../ "احمد شاملو"


* وقتی احساس خوشحالی درونی کنی قانون جذب هم خودش را با حال و هوای درونی تو وفق می دهد و خوشحالی نامحدود را به تو ارزانی می دارد. قانون جذب می گوید هر چیزی مشابه خود را جذب می کند تو باید حس درونی خود را درک کنی تا بتوانی هر آنچه را که می خواهی مرئی کنی تو نمی توانی گله کنی و فلاکت زده باشی و توقع داشته باشی که زندگی ات تغییر کند. در این حال و هوا تو بدبختی بیشتری را به سوی خود می کشانی. تو باید شبیه همان چیزی شوی که می خواهی جذبش کنی/. "راندا برن" 


* گفتم که ای؟ به خنده درآمد که هیچ کس/ آتش به جانم آه همین هیچ کس کشید/ "سجاد رشیدی پور"


* من تلویزیون را بسیار آموزنده می دانم/ هر زمان که تلویزیون در خانه ام روشن می شود/ من به اتاق دیگر می روم و کتابی می خوانم/ "گروچو مارکس"


* برای کشتن یک جامعه ، روشی ساده به کار گیرید: بر فرهنگ آنان تمرکز کنید. ابتدا کتاب را از آنها بگیرید و بعد سرشان را درون تلویزیون فرو کنید/ "کارل پوپر"


* محبوب همه باش معشوق یکی/ مهرت را به همه هدیه کن عشقت را به یکی/ "فروغ فرخزاد"


* گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم/دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را/" اخوان ثالث"


* عشق آزمونی روحی است/ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه است/ عشق با درونی ترین کانون وجود سرو کار دارد/ اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته ای/ ابدا نمی دانی که کیستی؟/و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی؟/نخست خود باش/خود را بشناس/ و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت/" اُشو"


* هی نگو که قار قار می کند/ تو زبان زاغ را نخوانده ای/ عاشق است و یار یار می کند/ "محمد شریف سعیدی"

 

* برگشت گاهی مشکلی را حل نخواهد کرد/ وقتی بدانی در دلش احساس سابق نیست/ "محمد شیخی"

 

*اختلاف سنی ما گر برایت مشکل است/ می روم تا ثبت احوال و کمی خواهش کنم/ "علی حیدری زاده"

 

* آدم هایی که دوست ندارند بروند/ وقتی می روند مسیری خلوت را انتخاب می کنند/ و آرام قدم برمی دارند/ به تو فرصت می دهند تا صدایشان کنی/ اگر در چارچوب در ایستاده ای و محبوبت دارد اینگونه می رود صدایش کن/ "رسول یونان"

 

*احساس می کنم کسی که نیست/ کسی که هست را از پا در می آورد/ "گروس عبدالملکیان"

 

* تو اهل کدام شهری؟/ من اهل دوست داشتنم/ "مهدی اخوان ثالث"

 

* همیشه هستند افرادی که تو را می آزارند/ با اینهمه باز به مردم اعتماد کن/ فقط مراقب باش به کسی که یک بار تو را آزرده دیگر اعتماد نکنی/"گابریل گارسیا مارکز"

 

* باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سخت ترین کارهاست/ سرانجام همانی است که دیگر رغبتی به آن ندارد!/ "آلبر کامو"

 

* ز فرق و امتیاز کعبه و دِیرم چه می پرسی/ اسیر عشق بودم هرچه پیش آمد پرستیدم/ "بیدل دهلوی"

 

* گه شکایت از گُلی، گه شِکوه از خاری کنم/ من نه آن رِندم که غیر از عاشقی کاری کنم/ "رهی معیری"

 

 * برون نمی رود از خاطرم خیال وصالت/ اگرچه نیست وصالی، ولی خوشم به خیالت/ "رهی معیری"

  

* خاطر نگیرد تیرگی هرگز اگر ما/ خود مسپریم آسان به دست تیرگی ها/ "جعفر مزروقی"

 

* عاشقی دین من و سوختن آیین من است/ مایه ی گریه ی شب ها دل غمگین من است/ همچو فرهاد بگریم همه شب در دل کوه/ وین همه دربدری از غم شیرین من است/ "مجید شفق"

 

* تا چشم تو دیدیم ز دل دست کشیدیم/ ما طاقت تیمار دو بیمار نداریم/"کلیم کاشانی"

 

* پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است/ وین جور و جفای خلق از حد بیش است/ بیگانه به بیگانه ندارد کاری/ خویش است که در پی شکست خویش است/"شیخ بهایی"

 

* دیده رخسار تو را دیده و خواسته است/ حق گواه است در این حادثه ما بی گنهیم/"ادیب برومند"

 

* من اختیار نکردم پس از تو یار دگر/ به غیر گریه که آنهم به اختیارم نیست/"شهریار"

 

* قسمت این بود که کامم ز تو حاصل نشود/ ورنه زین بیش شب و روز دعا نتوان کرد/"مجمر اصفهانی"

 

* زبانم لال میترسم به غیر از من یکی دیگر/ یکی معقول تر، معشوق تر، کلا یکی بهتر/ تو که می دانی از تو دل بریدن کار ماها نیست/ چرا هر روز بهتر می شوی؟ هر روز زیباتر؟/"وحید خضاب"

 

* نیا/ کمتر که باشی/ عزیزتر می شوی/ "افشین صالحی"

 

* فقیر منم که ندارمت/"افشین صالحی"

 

* فکر کن/ به ماجرای مردی/ که تمام ساعت های دنیا را دزدید/ تا معشوقه اش پیر نشود/"مهدی اشرفی"

 

* گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد که خودش را هم از دست بدهد/"اوریانا فالاچی"

 

* همه ی چیزهای از دست رفته یک روز برمی گردند/ اما درست وقتی که یاد می گیریم/ چطور بدون آنها زندگی کنیم/ "ژوزه ساراماگو"

 

* به هر کس می رسم نام تو را با ذوق می گویم/ شبیه اولین تکلیف یک طفل دبستانی/"سید تقی سیدی"

 

* عشق، قابیل است؛/ قابیلی که سرگردان هنوز/ کشته ی خود را نمی داند کجا پنهان کند!/"نجمه زارع"

 

* گویند چرا ، تو دل بدیشان دادی/ والله ، که من ندادم  ایشان بردند. /"ابوسعید ابوالخیر"

  

* به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم !/ تو واجب را بجا آور رها کن مستحب ها را/"نجمه زارع"

 

* ﻋﻘﻞ ، ﺩﺭﺱ ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ/ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ﺩﻟﻢ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩ  !!!/"سعید سلیمانپور"

 

* شک ندارم مادرم فهمیده من « میخواهمت ».../ سجده های آخرش ، اینروزها طولانی است.../"عباس رزاقی"

 

* گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم/ اما دلم برای همان هیچ کس گرفت/ "فاضل نظری"

 

* باز هم کشته و بازنده ی این جنگ منم/ که تو با لشکر چشمانت و ... من یک نفرم !/"محسن نظری"

 

* سر به راه بودم و یک عمر نگاهم به زمین/ آمدی سر به هوا چشم به راهم کردی ....../"پانته آ صفا"

 

* پنجره را باز کن/ همه چیز را به باد گفته ام/"کامران رسول زاده"

 

* آقای پلیس یکی همه چیز را برداشته و رفته/ عکسش را/ عطرش را/ همه چیز را اقای پلیس همه چیز را!!/"رضا یار احمدی"

 

* ابرهای روی خانه ات/ پرنده های روی بام ات/ همان گیلاس های به درختِ روبه پنجره ات/ من از حسادت همین ها خواهم مُرد/"محمد برقعی"

 

* عزیزی می گفت جای گیاه بامبو را که عوض میکنی دیگر رشد نمی کند/ پژمرده می شود/ می دانی چرا؟ چون ریشه اش را همانجا جا می گذارد/دل آدمیزاد که دیگر کمتر از گیاه نیست/ گاهی ریشه اش جا می ماند در دلی...لبخندی...بوسه ای.../ "سحر رستگار"



* گفتی زن زاده شدن گناه است در این سرزمین، گناه بودنت را دوست داشتم/ "مدیا کاشیگر"



* از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی/" مولاناجان"



* ندارد باور کنید...