X
تبلیغات
رایتل

"زنانگی های یک زن"

"پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست"
پنج‌شنبه 7 آبان 1394

کاش می توانستم در یک دوستت دارم کلمات بیشتری به کار برم /مثلا می شد نوشت "من تو را دوستت باران دارم"



لقد اخترقتنی کصاعقة

و شطرتنی نصفین

نصف یحبک ونصف یتعذب

لأجل النصف الذی یحبک

أقول لک نعم

وأقول لک لا

أقول لک تعال

وأقول لک اذهب 

أقول لک لا ابالی

وأقولها کلها مرة واحدة فی لحظة واحدة 

وانت وحدک تفهم ذلک کله

و لا تجد فیه أی تناقض

و قلبک یتسع للنور و الظلمة

و لکل أطیاف الضوء والظل 

لم یبق ثمة ما یقال

غیر أحبک أنت

**************

همچون صاعقه‌ای بر من فرود آمدی

و مرا به  دو نیم کردی

نیمی که دوستت دارد

و نیمی که رنج می برد

به خاطر نیمه‌ای که دوستت دارد

می‌گویم آری

می‌گویم نه

می‌گویم بیا

می‌گویم برو

می‌گویم اهمیتی ندارد

همه ی اینها را همزمان و در یک لحظه می‌گویم

و تو به تنهایی تمامی آنها را می فهمی

و هیچ تناقضی در حرف‌هایم نمی‌بینی

و قلبت به روی نور و تاریکی گشوده می‌شود

و در تمامی طیف‌های نور و سایه

چیزی برای گفتن وجود ندارد جز 

دوستت دارم


"غادة السمان ترجمه ی خودم"


* عنوان پست از  یاور مهدی پور: کاش می توانستم در یک دوستت دارم کلمات بیشتری به کار برم مثلا می شد نوشت"من تو را دوستت باران دارم"/ گریه دارم/ ابر دارم/ اصلا چتر نخواستم/تو چرا بند آمدی ؟!/خونی که می رفت/ هوای ِتو را داشت بر می داشت/ از دلم می کند/ کاش می توانستم/ هوای بیشتری در یک نفس بگیرم/ در اعماق فرو روم/ و فکر کنم/ جهان/  همیشه بارانی ست...


آرایشگر موهایم را کوتاه می کند/ در آینه هنوز داری آن ها را می بافی/ "ساره دستاران"



* می گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند/ می گویند عشق دل آدم را نازک می کند/ می گویند درد آدم را پیر می کند/ آدم ها خیلی چیزها می گویند/ و من امروز  کرگدن نازک دلی هستم که پیر شده است/" مهدی صادقی"



* و گونه ی راستم برای بوسه لک زده است/" ساغر شفیعی"



* وقتی که می رفتی بهار بود/ تابستان که نیامدی پاییز شد/ پاییز که برنگشتی/ زمستان که نیایی پاییز می ماند/ تو را به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز/ "عباس معروفی"



* فصل عوض می شود/ جای آلو را خرمالو می گیرد/ جای دلتنگی را دلتنگی/ "علیرضا روشن"



* چه می شد اگر به هنگام جمله سازی من/ نهادِ جمله تو بودی گزاره، برگشتن/" اصغر عظیمی مهر"



* بیــا گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم/ و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم !/ نگاه و بــوسه و لبخند اگــر گناه بود/ بیا که نامه‌ی اعمال خود سیاه کنیم/ بیا به نیم نگاهی و خنده‌ای و لبی/ تمــــام آخرت خویش را تبـــاه کنیم/ به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم/ و بار کــــوه غـــــم از شور عشق کاه کنیم/ و خوش‌خوریم و خوش‌بگذریم و خوش باشیم/ و تف بـه صورت انواع شیـــخ و شـــاه کنیم !!/ و زنده‌ زنده در آغــوش هــــم کباب شویم/ و هرچه خنده به فرهنگ مرده‌خواه کنیم/ برای سرخوشی لحظه‌هات هم که شده است/ بیــــا  گنــاه ندارد  بــه هـــم نگــاه کنیم/ "فرامرز عرب عامری"



خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو/ هر چـه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو/ صد دو بیتی، صد غــزل ..و حتی یک بغل/ شعر های خوب نیمایی تمامش مال تو/ ضرب و آهنگ غزل هایم صدای پای توست/ این صدای پای رویایی تمامش مال تو/ وسعت آرام اقیانوس آرام دلـم/ ای پری خوب دریایی تمامش مال تو/ خوب یادم هست گفتی عشق_ یک بخش است/ بخش کردم،عشق یک بخشی تمامش مــال تو/ عشق من، عشق زمینی نیست باور کن عزیز/ عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تــو/ باز هم بیت بد پایان شعــــرم مال من/ بیت های خوب بالایی تمامش مال تو....!!!/ "احمدرضا نصیری"




* رفتنت آغاز ویرانــی است، حرفش را نزن/ ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن/ گفته بودی چشـــم بردارم من از چشمان تــو/ چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن/ آرزو کردی  کــــه دیگر بـر نگـردم  پیش تـو/ راه من، با این که طولانی است، حرفش را نزن/ عهد بستــی با نگاه خسته ای محرم شوی/ گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن/ خورده ای سوگند روزی عهد خـــود را بشکنــی/ این شکستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن/ حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام/ رفتنت آغاز ویرانــی است ، حرفش را نزن/ "فریبرز عرب عامری"



نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را/ برای  بردن  دریـا  بیــاور  تنگ  ماهــی  را/  جدا کردی مسیر خویش را از من ولی دستی/ به هــم پیوند داده انتهـــای این دوراهــی را/ مرا می خواهــی اما در مقابل شرط هم داری/ دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را/ بـرای دیدنت فرقــی  ندارد راه  و  بـی راهه/ به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را/ به عشقت هرکسی شاعر شد از میدان به در کردم/ زمانی  " مولوی " و  این  اواخر  هم  " پناهی " را  !/ "سورنا جوکار"

 


* اصلا چرا دروغ،همین پیش پای تو/ گفتم که یک غزل بنویسم برای تو/ احساس می کنم که کمی پیرتر شدم/ احساس می کنم کـه شدم مبتلای تو/ برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو/ دل می دهم دوباره به طعـم صدای تو/ از قـــول من بگــــو بـــه دلت نرم تر شود/ بی فایده ست این همه دوری، فدای تو/ دریــــای من! به ابر سپردم بیاورد/ یک آسمان بهانه ی باران برای تو/ ناقابل است، بیشتر از ایـن نداشتم/ رخصت بده نفس بکشم در هوای تو/"ناصر حامدی"



* تقصیر تو نیست/ هرچه هست زیر سر پاییز است/ که به نسیمی عقل را می رباید/ تا دل بی اگر و امایی تنگ تو شود/"کلوناریس"



* چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما/ همیشه منتظریم و کسی نمی آید/ "حمید مصدق"



* عدالت یعنی همین/ تو دلم را بردی/ من خیالت را/" ژیلا افلاکی"



* تو در کنار خودت نیستی نمی دانی/ که در کنار تو بودن چه عالمی دارد/ "فرامرز عرب عامری"



* امید دارویی است که شفا نمی دهد اما درد را قابل تحمل می کند/" مارسل آشار"



* یک روز فردی در زندگی تان قدم خواهد گذاشت/ و خواهید فهمید چرا هرگز با هیچ شخص دیگری دوام نیاوردید/" پل سارتر"



* یک مرد معمولا برای به دست آوردن است/ که می گوید: دوستت دارم/ زن ها اما/ وقتی می گویند: دوستت دارم/ که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.../"علیرضا آدینه"



* مادرم می گفت: عشق بزرگترین هدیه ی جهان به انسان است/ اما من فکر می کنم فراموشی بزرگترین هدیه ی جهان است/ زیرا که هیچ عشقی تا ابد نمی پاید/ باید قدرت فراموش کردن آن به انسان ها داده شود/"ناتالیا گینزربورگ"



* من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه ای بیافرینم/ باور کن... من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم/ کودکانه و ساده و روستایی.../ "نادر ابراهیمی"



* بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند / قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد/ عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت/ چه سخن ها که خدا با من تنها دارد/" فاضل نظری"



* پیرزنی شوم/ آلزایمر بگیرم/ زنگ بزنم/ انگار پسرم هستی/ بگویم چقدر دلم برایت تنگ است/ "سارا محمدی اردهالی"



* تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را/ به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را/ برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ/ شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را/ خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز/ برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران را/ نه آغوشی، نه حتی پاسخِ گرمِ سلامم...، آه/ چگونه حس نباید کرد سرمایِ زمستان را؟!/ تو وقتی می رسی که فرصتِ لب باز کردن نیست/ و در خود می کُشم من آرزوهایِ فراوان را/ نگاهم می کنی؛ چون کوه، سرسختم ولی چشمم/ گواهی می دهد آرامشِ ماقبلِ توفان را!/ من از آدابِ مهمانداری ات چیزی نمی دانم/ ولی در شهرِ من رسم است، می بوسند مهمان را/ میانِ بازوانت خلوتِ امنی فراهم کن/ برایم فاش کن آن عشقِ پنهان در گریبان را/ تو بینِ خواب هایم با پرستو کوچ خواهی کرد/ و من از صبح تا شب، یکّه و تنها کلاغان را...!!/ "فاطمه سلیمان پور"



* پاییز فصل دوستت دارم های پلاسیده نیست/ فصل عاشق شدن های ترک خورده/ ای که مشت رنگ ها پیش تو باز است و قلب سنگ ها!نامت از زبانم نمی افتد/ "سید ضیاء الدین شفیعی"



* منم و این صَنَم و عاشقی و باقی عمر/ "مولانا"



* بیگ محمد: هیچ وقت عاشق بوده ای ستار؟

ستار: عاشق زیاد دیده ام

بیگ محمد:راه و طریقش چطور است عشق؟

ستار: من که نرفته ام برادر

بیگ محمد: آن ها که رفته اند چی؟ آنها چه می گویند ؟

ستار:آنها که تا به آخر رفته اند برنگشته اند تا چیزی بگویند.../ "محمود دولت آبادی"

 


* وقتی انسان ها از تنهایی می نالند/ منظورشان این نیست که اطرافشان خلوت است/ بلکه منظورشان این است که هیچ کس نمی فهمد چه می گویند/ "آیزایا برلین"



* * نزدیک توام مرا مبین دور/ پهلوی منی مباش مهجور/ "مولانا"

نظرات (23)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 10:00
+ مهدخت
دوست دارین این سروده ی جدیدم رو بخونین؟

تو هستی
ومن این بودن را
با همه ی غلظت ِ رقیق ِ آن
در تکاپوی انگشتانم
برای لحظه یی لمس دستانت
می بینم
من بودن خود را
در تنگی ِ نفس ِ ریه هایم
برای ستایش یک عاطفه ی خوب
حس می کنم
و تو را
در دور ترین تکه از بودن
ذخیره می کنم
تا دست هایت
طعم پاییز را
از یاد ِ خاطره ام نبرد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از شما خانم مهدخت.

پاییز و این هوای سرد بهانه است/ تابستان هم که باشد/ آدم گاهی یخ می بندد/ از خاطره ی یک آغوش گرم./" مهدی جوافشان"
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 07:55
+ نیلوفر
درود خانم متولی عزیز
من تازه امروز با وبلاگ زیبای شما آشنا شدم
جا داره بابت حسن سلیقتون و ترجمه های نابتون بهتون تبریک بگم..دست مریزاد..
با آرزوی توفیق روز افزون شما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خیلی ممنونم
شنبه 23 آبان 1394 ساعت 13:18
+ مهدخت
سلام بانو
در شعر اخیر تنها "بودن " با اشتباه تایپ شده بود.
سپاسگزارم از نظرتون
منظور واژه ها اینه:
در جایی که نمی توان به چشم ها اطمینان کرد که خویشتن داری کنند و سرمای بودن را زار نزنند بایست در دست ها پنهان شوی
هرچند دست ها هم....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله منظور همان واژه ی بودن بود.دوست عزیز کاش شما وبلاگی داشتید اشعارتان را ثبت میکردید. راجع به معانی با هم صحبت میکردیم.پس چشم ها سرمای بودن را زار میزنند هرچند که تلاش کنند خویشتن داری کنند.
شنبه 23 آبان 1394 ساعت 10:23
+ مدادکوچک
چشمِ‌دیگران ؛ چشمی ست که ما را ورشکست می کند . اگر همه غیر از خودم کور بودند،من نه به خانه ی باشکوه احتیاج داشتم و نه به مبلِ عالی ( بنجامین فرانکلین )
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. خیلی عالی بود
شنبه 23 آبان 1394 ساعت 07:10
+ مهدخت
شعرم رو به مهر بخونید:

پنهان می شوم پشت دست هایم
تا چشمانم
سرمای بونم را
در دست هایت
بغض نکند...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تا چشمانم سرمای بودنم را در دست هایت بغض نکند. سلام خانم مهدخت.در این قسمت از شعر به گمانم اشتباه تایپی وجود داشت.اینطور نیست؟فکر میکنم با من هم عقیده باشید به نظرم چشم ها صادق ترین عضو بدن هستند هر آنچه را که بخواهی پنهان کنی فاش می کنند.حتی اگر به زبان انکار کنی حتی اگر کتمان کنی چشم ها دست آدم ها را رو می کنند.ترس را تردید را دلتنگی را نگرانی را غم را و مخصوصا عشق را. عشق را لو می دهند برای همین همیشه در برخورد با آدم ها به اولین چیزی که نگاه میکنم چشمانشان است
جمعه 22 آبان 1394 ساعت 07:26
+ مهدخت
سپید بانو درود برشما
خوبین؟
برامون یادداشت جدید نمی نویسین؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانم مهدخت. خیلی ممنونم. یک مقدار بی حوصله هستم و یک مقدار دلتنگ دست و دلم به نوشتن نمیره. مینویسم به زودی.
چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 14:52
+ حبیب
سلام خانم متولی عزیز....استاد گرانقدرپست اخیرتون فوق العاده بود.... ما مشتاقانه منتظر پست جدیدتون هستیم... ....
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 آبان 1394 ساعت 18:56
+ حبیب
ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!! آیا تو میپذیرى ، عشق خدائیم را ؟
تا این که برنتابى ، دیگر جدائیم را !؟
آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا !!
باید که خلوتى با ، افکار خود نمایم
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم !! ماهی قبول کرد و آب روان گذر کرد
تنها براى یک شب ، از پیش او سفر کرد !! وقتى که آمدش باز ، تا این که گوید آرى
یک حجله دید و عکسى، بر آن به یادگارى!! خود را زپیش ماهى، دیشب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!! نالید و یادش افتاد ، از ماهى آن صدایی
وقتى که گفت با عشق ، میمیرم از جدایى!!
ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی
ماهی دلش نمیمرد ، از درد بی وفایی!! آری من و شما هم، مانند آب و ماهی
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی ....
امتیاز: 1 0
یکشنبه 17 آبان 1394 ساعت 10:44
+ حبیب
یک نفر اینجا دلش تنگ است ، باور می کنی

یک گذر بر قلب او ، یکبار دیگر می کنی؟

ماه من ، چشمان زیبایت ، مرا دیوانه کرد

با من دیوانه ، ای زیبای من ، سر می کنی

ساعتی پیشم نشین ، من خسته ام از زندگی

خستگی را از تنم ، با لبخندی در میکنی
امتیاز: 0 0
شنبه 16 آبان 1394 ساعت 14:59
+ حبیب
نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . .
 
دست ِ قاضـــــــــی داد !

نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــ م را . .

به دست ِ خیــــــــــــــــس باران داد !

کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار میـــــــــــــله ها

با دانه ی گنــــــدم . . .

به او تعلیم مانـــــــــــدن داد !
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 14 آبان 1394 ساعت 10:09
+ مهدخت
درود سپید بانوی خوب

شعرم رو به مهر بخوانید:

شده ای یک انار
در پاییز
کاش دانه دانه شوی
در کاسه ی دست های من
تا
لبهایم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانم مهدخت. خیلی زیبا بود دوست عزیز
سه‌شنبه 12 آبان 1394 ساعت 21:27
+ حبیب
ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺷﻮﺍﺭﯼ ﺷﺎﺩ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ '
ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻮﺩﻩ...
ﺣﺎﻝ ﺭﺍ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺖ...
ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻧﺎﻣﺸﺨﺺ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻣﯽﺑﯿﻨﻨﺪ...
"آرامش" به معنای آن نیست که صدایی نباشد،
مشکلی وجود نداشته باشد،
یا کار سختی پیش رو نباشد،
"آرامش" یعنی در میان صدا،
مشکل و کار سخت،
دلی آرام وجود داشته باشد...!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آبان 1394 ساعت 17:02
+ حبیب
او کوچ نشین بود نیامد که بماند
رفت وبه دلم زخم چنان زد که بماند

من سخت که دلبسته شدم او به گمانم
وابسته شد اما نه در آن حد که بماند

می رفت و دل ساده ام آنقدر به خود گفت:
شاید که مردد شده شاید که بماند

دیروز خدا خواست به من عشق ببخشد
امروز هم ای کاش بخواهد که بماند

تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد
داغی که بماند که بماند که بماند....
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آبان 1394 ساعت 12:19
+ دریا
خدا می دانست

که بهشت وعده ای بیش نبود

اگر به تو می رسیدم من.

تو نیستی

و تلفیق توامان زیبایی و زنده گی میسر نیست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی زیبا
یکشنبه 10 آبان 1394 ساعت 12:12
+ دریا
آنقدر ذهنم را درگیر خودت کرده ای ...
که دیگر حتی نمیتوانم مضمون تازه ای پیدا کنم
حالا حق میدهی
در شعرهایم
به همین سادگی بگویم
" دوستت دارم " ?

بسیار زیبا بودن.عاااالی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ممنونم دریاجان
یکشنبه 10 آبان 1394 ساعت 05:38
+ مداد کوچک
اگر می‌خواهی ترکم کنی
لبخند را فراموش نکن
کلاه می‌تواند از یادت رود
دستکش، دفترچه‌ی تلفنت
هرآن چیزی که باید دنبالش برگردی
و ناگهان در برگشت گریانم می‌بینی
و ترکم نمی‌کنی
اگر می‌خواهی بمانی
لبخندت را فراموش نکن
حق داری زادروزم را از یاد ببری
و مکان اولین بوسه‌مان
و دلیل اولین دعوایمان
اما اگر می‌خواهی بمانی
آه نکش
لبخند بزن ..


{ هالینا پوشویا توسکا }
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. خیلی زیبا بود ممنونم
شنبه 9 آبان 1394 ساعت 15:14
+ حبیب
شنبه شد ...

دلهره دارم که سلامی ندهی

نامه ای، دست خطی ،شعرو پیامی ندهی

شنبه شد...

وای چقدراین دل من میلرزد

نکند دلبری آغاز......کلامی ندهی

شنبه شد...

مرغ دلم باز هوا خواه تو...آه

نگرانم ندهی دانه و دامی ندهی

شنبه شد...

باز غزل پاره شده چشمانت

وای اگر از نگهت جرعه ی جامی ندهی

تو نه انگار ...

نه انگار ، نه انگار، که من

شنبه شد ..دلهره دارم که سلامی ندهی......
امتیاز: 0 0
شنبه 9 آبان 1394 ساعت 11:11
+ حبیب
ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻣﺜﻨﻮﯼ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺷﺼﺖ ﻣﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﻟﻮﯼ ﺑﺎ ﺷﻤﺲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﮔﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻫﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﺳﺮ ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺴﺘﺖ ، ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﺪﻩ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﺴﯿﻢ
ﻣﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ ﺷﺮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺭ ﺩﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻃﻨﺎﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﺣﺎﻓﻆ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺩﯾﺪ
ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻌﺸﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺯﻟﻔﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ . . .
امتیاز: 0 0
شنبه 9 آبان 1394 ساعت 05:19
+ مهدخت
سروده ام رو به مهر بنگرید بانو:

هر کسی شاید
تو را
برای همیشه بخواهد
یک همیشه ی طولانی
یک طولانی ِ همیشه
من اما
یک فردا دارم
و تمام آن را
با تو می خواهم
یک فردای بی طلوع
بی غروب
یک فردای بی من
همه تو...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانم مهدخت. بدون اغراق میگم دوست عزیزلذت بردم از سرودتون. دست مریزاد
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 14:03
+ مهدخت
درود بانو...
چه پستی .......
بسیار عالی کار کردین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانم مهدخت عزیز خیلی ممنونم.
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 08:15
+ قلب من چشم تو
وقتی آمد
آمد
وقتی بود
بود
وقتی رفت
بود

عباس کیارستمی


سلام خانم متولی عزیز
اشعار این پست شما همگی زیبا و دلنشین می باشند شعر غاده السمان معرکه بود اگر شما اجازه بدهید این شعر را در وبلاگم به نمایش بگذارم خوشحال میشم که مخاطب بیشتری این ترجمه خوب شما را بخوانند دیگر اشعار اونقدر زیبا هستند که هر کدامشون قابلیت یک پست جداگانه را دارند ممنونم از شما که این مجموعه را گرداوری کردید
مانا باشید
با مهر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام جناب زیادلو. امیدوارم خوب باشید . خیلی ممنونم. من هم خوشحال میشوم ترجمه ام را در وبلاگ وزین شما ببینم. باعث افتخار من است.
پنج‌شنبه 7 آبان 1394 ساعت 14:28
+ حبیب
ممنون شما و لطف بی اندازه
کرده ست ارادت مرا هم تازه
بسیار کنم سعی که گیرم بهره
از تجربه شما ، بی اندازه
دارم به شما ارادت مخصوصی
خانم متولی ! وبلاگتون دل بازه
ممنون وب قشنگ و زیباتونم
شاگردِ شما منم ، عزیز پر آوازه.....
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آبان 1394 ساعت 11:22
+ ایمان
ســلااام، مفصل و عالی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ایمان. ممنونم